راز همیشگی شدن

زمستان است ...

 

 

تو و سکوت من و این ترانه ی مغضوب

هوای تلخ دی و آه و ضجه ی سرکوب

*****

و خون خسته دلان خشک بر درخت سیاه

به جرم اشک، سخن، شعر، چهره ی محجوب

*****

بگو به خاک چه بر جنگل سپید آمد

زمین یخ زده و برگ و خش خش و جاروب

*****

زمین که نه ولی آنجا زمانه شاهد بود

چه نغمه ها که دریدند با ببند و بکوب

*****

جماعتی همه سرگرم قتل و خونبازی

من و تو و دل خونین و عابری مجذوب

*****

شب و نجاست صد جانماز پوشالی

چه افتخار به سجاده ی پر از آشوب

*****

از آن سیاهی شبها چه یادگاری ماند

نوای دشتی باران و رنگ شهرآشوب

*****

همیشه خشم، همیشه ریا، همیشه دروغ

کشیده آتش رخوت  به خرمن بد و خوب

*****

بهار آمد و شمشادها همه سبزند

ز رنگهای زمستان سیاه مانده به چوب

 


+ نوشته شده در یکشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمد حسین (ممی) نظرات ()



بیاد ققنوس ها

 

آخرین روزهای مرداد است

خاطره، زنده، میزند فریاد

ای دلیران دشت ناپاکی

نرود یاد پاکتان از یاد

*****

در دل هر ستاره، مادر غم

یاد دارم که ضجه ها میزد

بوی خون عطر کوچه ها شده بود

بانگ سهراب ها ندا میزد

***** 

آسمان خسته از ریا و دروغ

همه جا پر ز ابر باران است

خون حلاج ها چکیده به خاک

باز هم عصر سربداران است


واژه کشتند و قصه دار زدند

دشنه ها را فرو زدند از پشت

یادمان باشد ای غزل خوانان

چه کسی شعر سبزمان را کشت

***** 

روزها رفت و پرده ها هم رفت

دیو قصه، برهنه، پیدا شد

واپسین واژه ی سر نیزه

ریخت و حقه ها هویدا شد

*****

بغضهایی که در گلو داریم

خسته از خار و بوته ی هرزند

ای عجب این همه خس و خاشاک

با همه دلشکستگی سبزند

***** 

نرم نرمک زمان پاییز است

برگ ریزان اگر چه باشد باغ

زیر یک کوه، تل خاکستر

آتشی گر گرفته، زنده و داغ

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمد حسین (ممی) نظرات ()



چی فکر کردیم و چی شد!...

 

سال نوتون مبارک و پیروز

امیدوارم امسال یه تکون نسبت به پارسال بخوریمچشمک.



خونه که بد جوری گرد و خاک گرفته بود... به جان شما نباشه، به جون حاجی لک لک یه ساعت توی وایتکس خوابوندم و ساییدم تا یکم رنگ و رو گرفت وبلاگنیشخند 

 

 

 

 

 

در ادامه استقبالی دست و پا شکسته از "ساقى نامه‏ى عاشورایى"  شعر زیبای سید محمد رضا عالی پیام(هالو) رو در قالب مثنوی تقدیمتون میکنم.

 

بار دگر دوران جولان سگان شد

این بار انگاری بهاران هم خزان شد

*****

روبه دلان بر تن لباس میش کردند

آیین خوکان را کیان و کیش کردند

*****

ترس از سخن، از شعر، از آیینه از رنگ

دین سر محرابشان همواره در جنگ

*****

آنان که با شمشیر بیعت کرده بودند

اینک دگر باتوم بدعت کرده بودند

*****

جمعیتی عدل علی را مدعی بود

آنسوی دیگر قصه ی نامردمی بود

*****

برگ هزاران بوته قرمز کرده بودند

آنان که سبزی را ز سبزی ها ربودند

*****

از آسمان فریادهای تازه برخاست

ای جاهلان آیین رحمانیت اینجاست

*****

کس را توان همدلی با لاله ها نیست

این بیشه انگاری دگر از شیر خالیست

*****

کفتارهای قصه پیمان بسته بودند

پای دلیران، بچه شیران بسته بودند

*****

دین خدا بازیچه ی دنیا دلان شد

بیچاره مردم را فلان اندر فلان شد

*****

سرمای بهمن ماه، بر هنگامه ماسید

همواره باهاران درختان هم پلاسید

*****

آنان که قرآن را به پیکان کرده بودند

فصل بهاران، عید قربان کرده بودند

 

+ نوشته شده در جمعه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمد حسین (ممی) نظرات ()



قصه ی برگ

 

درود به همه ی دوستان

دل و دماغی واسه نوشتن نیست. ببخشین بابت تاخیرهای طولانی



 

زمستان بود شاید

 آن زمان

 آن لحظه ­های ناب کوتاهی

 که این شعر بلند سر کشیده تا فلک

 زانو زد و غرق تماشا شد

و این قصه

برای عابران، تندیس سرد خاطرات باغ سرما شد.

و باد سرد آذرماه را هرگز نبخشیدم

 زمانی را که آخر سیلیش را خشک و بی­رحمانه روی صورتم پاشید

و آخر قسط وامش را

به سرمای زمین پرداخت.

برگ سبز مغرور درخت آشنایی

که تمام عمر، باغ خسته را او

سایه بخشیدست،

اینک فرش روی خاک گردیدست.

*****

 

 

من از تو دارم عشقم خاطرات آشنایی

 که در آن تلخ است آن هنگام روزی

 که تو دلبسته شدی با

لحظه های کاشکی های نبوده در تخیل های حتی شاپریهای غزلهای گه و بی گه بداهه شاعر نام آشنایی

 که به سختی میزند گیتار

 آخر ناخنش را نیست یارای زدن بر سیم.

ای شیرینترین، رسواترین لبخند من

 افتاده زیر پای تاری از زلف پریشانت

 که حتی آشنایی را طلب ناکرده

 با دستان سردم

 ناخود آگه از هزاران شرم دور از چهره ات می دلنوازد

 تا که شاید آن دلت را او کند قانع

که این تک برگ پاییزی به هر باران و باد سرد تن دادست

 شاید لحظه ای از ره رسد

آنگه که تو دردانه از ره بگذری و

اتفاقی چشم بر سطح ترش پاشی و

آن تک عشق را یادآورش باشی

و بر ذهنت بپیچد لحظه ای شاید که آیا برگ هم عاشق تواند شد؟

و شاید در رهت تنها ببینی باغبانی را

به لب صدها ترانه

 میزند جاروب را بر برگهای ریخته از آشیانه

 تا که باغ خسته را آماده گرداند

 برای زوج های رژ زده

 موها فشن کرده

 که در این گشت و لاس و عشق بازیشان

مبادا یک دویی از ما مزاحم باشد آن بزم معطر را.

اگر روزی دگر بگذشتی از این راه

 پای آن درخت حال دیگر بی بر و بی برگ

 آنی هم تأمل کن

 بدان ای عشق زیبا روی

 آری عمر کوتاه است و حتی برگ هم عاشق تواند بود.

 

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمد حسین (ممی) نظرات ()



امشب حال مرا تو نمی دانی

 

با عرض تبریک سال نو خدمت دوستان عزیز. امیدوارم سالی موفقیت آمیز، توام با سلامتی پیش روتون باشه.

نمی‌خام از وضع بد اقتصادی یا وضع وخیم حقوق بشر یا نمایشنامه هسته‌یی یا اوضاع انتخابات رئیس جمهوری حرف بزنم. حتی حال حوصله حرف زدن از تیم ملی فوتبال رو هم ندارم.

فرافکنی رو کنار بزاریم. هر چی که هست و نیست از ماست و نتیجه کار ما

 گر چه:

 

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است

هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

 

این محسنه که داره حرفامو تأیید می کنه 

 محسن در حال تأیید حرفام

اومدم تا مثل بارون، روی شونه‌هات ببارم

تا بدونی که زمونه، چی آورد به روزگارم

 

غزلی به رنگ غصه، واسه اون نگاه پاکت

من که میدونم به جز غم، واسه‌ی چشات ندارم

 

من شاعر پیاده، مثل بارون سر و ساده

با دلی لنگه به لنگه، که دل سادتو دارم

 

اومدم بگم به غصت، که بجات بیاد سراغم

زانوهام خشکیده اما، نه به دارم نه به بارم

 

مثل چهره‌ی نجیبت، به موهام سپیدی افتاد

حرف تازه‌یی نمونده، گل گلدونی و خارم

 

واسه‌ی شرم نگاهت، یه بغل ترانه ساختم

واسه از تو نشئه بودن، مثل معتادا خمارم

 

دست رویاهام شکسته، چشام از تاریکی خسته

واسه خوشحالی قصه‌ت، از کجام مایه بزارم؟

 

رگای غرور تشنه‌م، داره می‌خشکه دوباره

دیگه اشکیم نمونده، که تو رودخونش بزارم

 

تو ببخشم اگه خستم، اگه قلبتو شکستم

نور چشمام کمه اما، من هنوز چشماتو دارم

فروردین 88

 

 

+ نوشته شده در جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط محمد حسین (ممی) نظرات ()



ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

*** 

می‍‍‍روم تا بستر دریای شب

می‌سپارم آتش شعرم به لب

بوسه‌ای از جنس مرد مشرقی

می‌زنم بر غصه‌ها، با سوز تب

***************

می‌نویسم قصه از شرم زمین

می‌زنم شیپور رسوایی دین

این زمان کوچ انسانیت است

تا لجن، تا مرگ، تا رسواترین

***************

تا غزل صدها ستاره راه دور

آسمان درگیر شب، عاری ز نور

ابرها، مغلوب آتش‌های سرد

نغمه‌های سرخوشی‌مان سوت و کور

***************

 

***************

جان شعر حسرتم از غصه مرد

کاغذ مردانگی را باد برد

این ترانه اعتراضی خسته است

آن غرور شعر بی‌پروا فسرد

***************

فصل سرد هرزگی در پیش روست

غسل تکلیفی ما، بی آبروست

پرده‌ی تزویر شرعی پاره است

چهره‌ی عصیان آدم روبروست

***************

آری از افسانه‌ها خواهم سرود

گر چه دیگر عشق خاکی نیست، بود

شاید از نو زندگی عاشق شود

دیگر از افسوس و اماها چه سود

***************

باز باید این غزل از سر نوشت

باید از نو نقش زد این جسم زشت

باید از نامردمی، عریان شدن

رنگ باید کرد تصویر بهشت

***************

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط محمد حسین (ممی) نظرات ()



ترسم نرسی به کعبه...

دارم می­رم ازین شهر، تنها و عاشقونه

تو خاطرم می­مونی، نشون به اون نشونه

آخه می­دونی اینجا، جا واسه من نداره

نه که بگم بزرگم، فقط یکم بهونه

بدرقه کن منو با نگاه محرمونت

تو که می­دونی دنیا اینجوری نمی­مونه

می­رم ولی یه روزی توام میای کنارم

نمی­زاری بمونم تنها تو این زمونه

 

عشقم و عاشقم باش، حرف دیگه ندارم

گفتنی­ها رو گفتم، فقط یادت بمونه

محرم خسته­ی من، بغض گلوتو بشکن

بریز به روی شونم، اشکاتو دونه دونه

یه روز با شعر خسته، قلبمو خونه کردی

غزل شدم سراسر، به دنبال یه خونه

میشه بازم واست چید، سبد سبد گل یاس

اگه تو این بی­کسی واسم نفس بمونه

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٧ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمد حسین (ممی) نظرات ()



ایران

 

سلام

عجب زمانی شده!

حالا انقدر حقیر و ضعیف شدیم که عرب ها هم خلیجمونو از خودشون می دونن!

نمیدونم این سرزمین نفرین کدوم دعا شده؟ حالا نفت بالای 100 دلار می فروشیم اما پولش کجا می ره خدا می دونه.

 البته خداییش ایران خرجش بالاست: فلسطین، سوریه، عراق و... همه خرج خاص خودشونو دارن!چی بگم که این حرفا دیگه گفتن نداره. اگرم نشستیم که خدا قشونشو بفرسته کمکمون تا اوضامونو درست کنه، بدونیم که حالا حالاها اسیریم.فقط همینو بگم که هر ملتی لایق حکومتشون هستن. 

اما 

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد ............... بیداد ظالمان شما نیز بگذرد   

در این زمان تلخ و بد و زشت و دلخراش

هم غصه، بغض خود به خون بشوی و مرد باش 

مردان به رسم ناز، اوا خواهری شدند

ابرو بزک کرده، بر و روی، خوش تراش 

آماده­­ی فروش تن خواهرانمان

آسوده خفته ایم، به اما اگر و کاش 

آری ترانه و غزل امروز یخ زدست

دلتنگ شاعران، همه رویایشان معاش  

هر کس به سهم خود در این دیار، گند زد

آه ای فلک به بخت چنین سرزمین ب... 

ایران، زمین پاک پدر مادریمان

تنها و زخمی و تن بریان و آش و لاش 

ای آسمان ببار و بزن نعره­ی امید

باران انقلاب در این سرزمین بپاش 

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمد حسین (ممی) نظرات ()



به تو از تو می‌ نویسم!

  

شب بارونه و لبهات واسه من یه قصه داره

قصه‌ی غصه‌ی چشمات، قصه‌ی مرد آواره

 میون این همه نکبت، آسمون یه سوتی داده

پا به پای بغض ابرا، چشم من همش می‌باره 

بغض خستتو رها کن، شب شیشه‌ای رو بشکن

صدا تو بده به ابرا تا بازم واسم بباره 

  

گلدون گلای پونه، این روزا تنها می‌مونه

کی می‌گفت خدا بزرگه؟ کی می‌گفت همش بهاره؟

 خدا اینجا دوره از ما، هممون بی‌کس و تنها

تنمون به گریه افتاد، چشامون چه بی‌قراره 

ته بی معرفتایی، مگه من باهات چی کردم؟

منو انداختی تو بیرون! هممو با یک اشاره 

چی شد اون رحمت چشمات؟ مگه از روح تو نیستم؟

تو خودت بگو با لبهات، تا کسی پیوم نیاره 

  

چی بگم به این زمونه؟ کی واسم دل نگرونه؟

فحشای خواهر و مادر؟ به کسی که دل نداره؟ 

آره می‌دونم خدایی، راسته بالابالاهایی

آدرسم به ما نمی‌دی، می‌گی ول کن بابا داره! 

یا فرشته یا پیومبر، یا خبر بیار، خبر بر

یه بارم گوشی رو بردار، این همه که ناز نداره 

بین هردومون بمونه، نکنه کسی بدونه

تویی خوب سنگ صبورم،کسی که خبر نداره 

بنویس پای حسابم،حرفامن! تارف ندارم

ما که خورد روزگاریم، با یه قلب پاره پاره

+ نوشته شده در پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمد حسین (ممی) نظرات ()



تو مقدسی...

 

 

عشق با نام تو زيباست علي

ياد تو گرمي دلهاست علي

 

در جهاني كه پر از تاريكيست

نور تو روشن شبهاست علي

 

ذكر تو در همه جانها جاريست

نامت الحق كه چه زيباست علي

 

بشكن اين يخ ز دل خسته دلان

حس پاكت پر گرماست علي

 

اينك اين لحظه ي معراج تو است

ديده ام محو تماشاست علي

 

اين منم! دربدر كوچه ي درد

عاشقت بين كه چه تنهاست علي

 

آه ازين حيله و نيرنگ و دروغ

اي تو تنها سخن راست علي

 

و گلويم پر بغض است، ببين!

اين سكوتم پر معناست علي

 

تو كجا اين من آلوده كجا؟

يك نظر از تو تمناست علي

 

 

 

اي وجودم با تو

همه بودم با تو

من اگر خسته ازين خسته ازآن

تار و پودم با تو

*****

غرق نورم با تو

پر غرورم با تو

از ستمهاي خزان مي لرزم

چه صبورم با تو

*****

تكه نانم با تو

شعر خوانم با تو

منم آن بسته به زنجير، غلام

كه عنانم با تو

*****

قصه دارم با تو

جان سپارم با تو

و حسودان همه از هم پرسند:

من چه كارم با تو؟

*****

دلپذيرم با تو

و اسيرم با تو

و به عشق تو دمي زاده شدم

و بميرم با تو

 

+ نوشته شده در شنبه ۸ دی ،۱۳۸٦ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمد حسین (ممی) نظرات ()