قصه ی برگ

 

درود به همه ی دوستان

دل و دماغی واسه نوشتن نیست. ببخشین بابت تاخیرهای طولانی



 

زمستان بود شاید

 آن زمان

 آن لحظه ­های ناب کوتاهی

 که این شعر بلند سر کشیده تا فلک

 زانو زد و غرق تماشا شد

و این قصه

برای عابران، تندیس سرد خاطرات باغ سرما شد.

و باد سرد آذرماه را هرگز نبخشیدم

 زمانی را که آخر سیلیش را خشک و بی­رحمانه روی صورتم پاشید

و آخر قسط وامش را

به سرمای زمین پرداخت.

برگ سبز مغرور درخت آشنایی

که تمام عمر، باغ خسته را او

سایه بخشیدست،

اینک فرش روی خاک گردیدست.

*****

 

 

من از تو دارم عشقم خاطرات آشنایی

 که در آن تلخ است آن هنگام روزی

 که تو دلبسته شدی با

لحظه های کاشکی های نبوده در تخیل های حتی شاپریهای غزلهای گه و بی گه بداهه شاعر نام آشنایی

 که به سختی میزند گیتار

 آخر ناخنش را نیست یارای زدن بر سیم.

ای شیرینترین، رسواترین لبخند من

 افتاده زیر پای تاری از زلف پریشانت

 که حتی آشنایی را طلب ناکرده

 با دستان سردم

 ناخود آگه از هزاران شرم دور از چهره ات می دلنوازد

 تا که شاید آن دلت را او کند قانع

که این تک برگ پاییزی به هر باران و باد سرد تن دادست

 شاید لحظه ای از ره رسد

آنگه که تو دردانه از ره بگذری و

اتفاقی چشم بر سطح ترش پاشی و

آن تک عشق را یادآورش باشی

و بر ذهنت بپیچد لحظه ای شاید که آیا برگ هم عاشق تواند شد؟

و شاید در رهت تنها ببینی باغبانی را

به لب صدها ترانه

 میزند جاروب را بر برگهای ریخته از آشیانه

 تا که باغ خسته را آماده گرداند

 برای زوج های رژ زده

 موها فشن کرده

 که در این گشت و لاس و عشق بازیشان

مبادا یک دویی از ما مزاحم باشد آن بزم معطر را.

اگر روزی دگر بگذشتی از این راه

 پای آن درخت حال دیگر بی بر و بی برگ

 آنی هم تأمل کن

 بدان ای عشق زیبا روی

 آری عمر کوتاه است و حتی برگ هم عاشق تواند بود.

 

 

/ 5 نظر / 9 بازدید
پریا

چه دلنشین و نغز و زیبا .. مثل همیشه .. خدا قوت همسفر ..

عالي پيام (هالو)

در سال نو كه سال پلنگ است همواره باش سرخوش و سرمست خندان و خوش بحال و دلت شاد البته با مجوز ارشاد[گل]